استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



چند خطی از اعتکاف دانش‌آموزی هیئت نوجوانان فاطمه بنت الحسین(ع)، فروردین 1397

من از نو...

 با سردرِ بلندی که این مسجد دارد... و نام زیبایش... و ستون‌های سنگی و گنبد و گلدسته‌های بزرگش و دلی که شب قدر، زیارت مسجد‌النبی(ص) خواسته بود...

اینجا می‌تواند همانجا باشد. سه روز در مسجد‌النبی به نیت مسجد النبی....

دست بر شبکه‌های درب مسجد، گفتم: من از نو شروع می‌کنم خدایا! بار اول است پا به این خانه‌ات می‌گذارم. برای کسی مثل من که تسویف، نوجوانی‌اش را گرفته است، آنطرف این چهارچوب نقطه خوبی برای شروع است... بإذن الله و إذن رسوله....

بی‌اختیار دیدم خادم شده‌ام و توفیق خادمیِ خودش را به من هم داده بود، آنکه بی‌حساب عطا می‌کند. نه اهلش بودم، نه در فکرم می‌گنجید، یا مَن یُعطی مَن لَم یَسئله و مَن لم یعرفه.... ممنون توام...

دیدم بضاعتم کم است برای نوکری، در حد یک تکه کاغذ و یک قلم. قلم اما بزرگ است به حرمت «نون والقلم و ما یسطرون...» و کاغذ سفید و نورانی... تا چه بر لوح دلش ثبت شود!

و این تنها چند خطی است از اعتکاف دانش‌آموزی هیئت نوجوانان فاطمه بنت الحسین(ع)، فروردین 1397 

 

دختران امروز

شلوار تنگ، مانتو کوتاه، کمی هم آرایش دخترانه! با چادر هم که غریبه بودند این چند نفر دختر امروزی.

سه چهار نفری بگو بخند با کوله پشتی وارد مسجد شدند. بعد استقبال گفتم: شما کجا اینجا کجا؟! آدامسش را جوید و گفت: توی مدرسه شنیدیم اعتکاف است، گفتیم با همکلاسی‌ها بیاییم سه روز با هم باشیم، کم از اردو ندارد! این را که گفت، بقیه هم خندیدند.

گذشت، روز آخر باید می‌دیدی‌شان. نه اینکه چادری شده باشند و باحجاب، اما حاج آقا خسروی که وداع می‌خواند، صدای گریه یکی‌شان از همه بلندتر بود. دمِ رفتنی سرش را برگرداند و پرسید: هیئت شما کجاست؟ ما هم می‌توانیم بیاییم؟!

انگار حسابی نو نوار شده بودند...

 

جایت سبز عمار!

تا وقتی بود پای ثابت کار فرهنگی برای جوان‌ها، پای ثابت مجالس شهدا، پای ثابت روضه علی‌اصغر(ع) بود و با شنیدن اسم حضرت زینب(س) غیرتی می‌شد، محمدحسین محمدخانی...

حالا اینجا مراسم فرهنگی ـ معنوی اعتکاف دانش‌آموزی، شب وفات حضرت زینب(س)، شبی با شهدا و خانواده شهدای مدافع حرم... آقای عبودتیان هم روضه علی اصغر(ع) می‌خوانَد... جایت سبز عمار حلب...

امشب تصویرش این پایین برای ما زمینی‌ها، خودش آن بالا پیش آسمانی‌ها...

خدا کند که یادمان کند گاهی...

 

باید از جایی شروع کرد...

ایستاده بود پشت در مسجد، جفت پاهایش را کرده بود در یک کفش که إلا و لله باید دخترم را ببینم! هرچه گفتند: نمی‌شود، 200 نفر دانش‌آموز داریم، قرار باشد هر روز خانواده‌ها بیایند و بروند که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.

باز اصرار در اصرار که باید ببینمش! بار اول است که روزه می‌گیرد، می‌خواهم ببینم صورتش با روزه چطور است! تعجب کردم، تا جایی که شنیده بودم کلاس سومی نداشتیم که بخواهد روزه اولی باشد...

حرف توی حرف آمد، دخترش پانزده ساله بود، اما بار اول بود که روزه می‌گرفت، بار اول بود که...

هر چه بود همین که آمده بود از نو شروع کند، خدا را شکر...

 

نغمه‌ها

طفل معصوم‌ها تازه داشت چشمشان به خواب بعد سحری گرم می‌شد که بیدار باش می‌زدند: یاعلی، یاعلی، مالک مُلک دلی...

راست می‌گفتند؛ یکی را دیدم هنوز چشم باز نکرده بود که لبخند گوشه لبش نشست، وقتی از آن بالا علی(ع) را مالک ملک دلش خواندند.... تا باشد از این بیداری‌ها....

به رسم روضه صباحاً و مساءاً نغمه عصرگاهی هم داشتند که اشک روضه حسین(ع) آبرویشان باشد و دیدن کربلا آرزویشان... از همین حالا، از نوجوانی قرار گذاشتند هرچه آقایشان بگوید، روی چشم بگذارند در مسیر ولایت. حالا می‌خواهد زندگی جهادی باشد در درس خواندن و پیشرفت، می‌خواهد تعصب به کالای ایرانی باشد، می‌خواهد بصیرت افزایی، یا هر فرمان دیگر... خودشان زیر سقف خانه خدا قول دادند: هرچه آقا بگوید، می‌گذاریم روی چشم....

 

حرف آخر....

کار فرهنگی زیاد کرده بودند، اما اعتکاف دانش‌آموزی، آن هم با بیش از 200 نفر جمعیت، تجربه اولشان بود. در طول یک ماه، تمام بار مسئولیت محتوایی و اجرایی مراسم را همین چند نفر به دوش کشیدند. کار فرهنگی هم که می‌دانی... مشکلات خودش را دارد! کو تا پیدا شود کسی که بالِ پروازت باشد، نه چوبِ لای چرخت!

راستش سرم به کارِ خودم گرم نبود، گاهی نگاهشان می‌کردم. رنگ پریده‌شان دل آدم را می‌برد، از بس که رنگِ خستگی برای خدا بود...

خوش به سعادتشان! دوندگی این چند هفته می‌ارزید که حالا سه روز زیر گنبد کبود مسجد النبی(ص) کنار نهر رجب، خدا را نفس بکشند... و چشم در نقش‌های اسلیمی این کاشی‌های آبی رنگ با خود زمزمه کنند: «وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُود».

یکی دو تایشان با زبان روزه خادمی می‌کردند برای معتکفین... عجب پاسخ جانانه‌ای داده بودند به ندای منادی که فرمود: أین الرجبیون...

همین چند نفر بودند که کولاک کردند. یک مراسم استقبال داشتند با راهرویی از گلدان‌های شمعدانی و تعارف یک شاخه گل رز... خوش آمدید به مهمانی خدا، صفا آوردید. و یک بدرقه... این چند معتکفی که من دیدم، دمِ رفتن آمدند که فلانی زحمت دادیم... بغضم ترکید... زحمت از ما بود، خوب مهمانداری نکردیم برای خدا... هر ساله باشید...  

آمدند و رفتند... سه روز مثل برق گذشت و بین این آمدن و رفتن، ده‌ها برنامه فرهنگی و محتوایی و معنوی، از فضاسازی کم نظریشان گرفته تا محافل قرآنی، حلقه‌های بصیرتی، مناجات‌ها و سخنرانی‌ها... و همه چیز و همه چیز تا دختران امروز از نو شروع کنند زندگی را... بندگی را...

حرف آخر اینکه همه‌اش را جمع کنیم در یک جمله: موفقیت بزرگی بود برای هیئت نوپای فاطمه بنت‌الحسین(ع)، که بناست زیر چتر انصار ولایت، هیئت‌داری کند و برسد به جایی که ولیِّ زمانش بگوید: این است هیئت نوجوانان طراز انقلاب...